به نام ندا و به یاد ترانه
بیاد مجید و به نام بهاره
به نام سهراب و به یاد کمانگیری که او هم براستی آرشی یود
بیاد اشکانها وبنام شیرین ها و هاله ها …
و به یاد همه شیرزنان و دلیر مردانی که همواره در راه رهائی وطن دلاوریها کردند و نهراسیدند و تا آخرین نفس از پای ننشستند و اکنون در میان ما نیستند و بیاد یاران در بندی که اگر چه در سیاه چالهای مخوف حکومت ضد مردمی ایران روزگار سر می کنند اما هنوز امید به رهائی از بند استبداد دینی و رسیدن به آزادی آنان را از تکاپو نیانداخته است.
آفای نوریزاد شما فرزند ایران هستید تمامی تلاشهای شما ستودنی ست و بدانید که در فردای ایران از نام شما به نیکی یاد خواهد شد. یقول شکسپیر نامی کارهای بدی که افراد بدان دست می یازند بعد از مرگشان هم خواهد ماند و کردار نیکشان هم اغلب با استخوانشان آمیخته است. اولین قسمت این چند کلمه فقط یه سران و رهبران ریز و درشت حکومت نظامی (ببخشید اسلامی!) می چسبد و بقیه آن ..؟! امیدوارم که حق با شما یاشد! و تصور من اشتباه باشد.اگر گستاخی کردم پوزشم را بپذیرید.
پیشنهاد شما به برخی از علما و سایر دوستان و یارانی را که بهر حال شما با شناختی که از آنها دارید جهت نوشتن نامه به رهیری را با تمام بی اعتمادی را که در سطح جامعه موج میزند. ( بذرافشانی آن را خود آقا و حامیانشان انجام دادند) یکی دیگر از تلاشهای ستودنی شما است.
همینطو در باب نوشته های خودتان به رهبری هم اعتقاد من این است که حتمن شما ایشان را بدرستی درک کرده اید و من به صداقت قلم تان اطمینان دارم.
اما استاد عزیز بمانند بسیاری از ما شما نیز به نیکی می دانید که مردم این سرزمین (یویژه دختران و زنان که خود شما حتمن شاهد بودید که حرامیان و جیره خواران بیت رهبری چه به روزشان آوردند) هرگز از یاد نخواهند برد آن رهبری را که شما گاهن در نامه هایتان از او با نام پدر یاد کرده اید همان کسی است که دستور کشتار و غارت اموال عمومی مردمانی را صادر کرد که در سکوت کامل اما یکپار چه و همدل بسان موجی خروشان خیابانهای پایتخت را به تسخیر خویشتن در آوردند و با حضور خودجوش و گسترده خویش فقط در پی احقاق حقوق از دست رفته شان بودند.
و باز حتمن شما نیز بمانند ما میدانید چرا در کمال سکوت؟ برای اینکه هنوز برخی از ما بدان امید بودیم همانطور که شما فرمودید یک بزرگتری یا همان پدری هست که صدای ما را خواهد شنید و به حساب همه آنانی خواهد رسید که دست در جیب ما که هیچ! در خزانه دولت که نه! بلکه پا را از آن نیز فراتر گذاشتند و حق انتخاب مان را هم به جیب زدند.
اما از فردای آن روز سرسبز بهاری پر از سکوت یفرمان همین رهبری و شلیک مستقیم گلوله توسط جیره خواران نظام اسلامی به قلب مردم مظلوم و جان به لب رسیده از دست حکومتی زورگو و چپاولگر و تنی چند از همان پاسدارانی که شما نیز همواره بدرستی در نوشته هایتان از آنان یاد می کنید آن ذره امید جای خود را به یاس و کینه داد! و سرانجام چنان شد که همگان بدان آگاهیم.
اما آنچه در بهار هشتاد و هشت اتفاق افتاد درد ها و زخمهای کهنه ای بودند که در پوست و استخوان زنان ایرانی در تن جوانان ایرانی و در دل مادران و پدرانی که با خون و دل فرزندانی را برای رشد و شکوفائی میهن بزرگ کرده و به اجتماع تحویل دادند اما در بسیاری از مواقع از همه چیز نا امید گشتند! ولی هنوز کینه ای در دلشان نبود!.. میدانید چرا؟!
چون اگر فرد یا افراد لایق و دانائی در راس امور بودند و زخمهای جامعه و دردهای ناشی از آن را باز و بدون مرهم رها نمیکردند شاید امروزمان بسیار قشنگتر از دیروز بود و فردایمان… حتمن ده سال جلوتر از آن را نیز بیاد دارید؟! سال هفتاد و هشت و حادثه کوی دانشگاه را عرض می کنم! وقتی باز کمی به جلوتر از آن برگردیم حوادث مشایه کم نیستند منتها در مقاطع مختلف … و چون جنابعالی خود نیز در دورانی دستی در کار داشتید نیکتر از ما بدانها واقفید.
ولی در آن روز سرسبز بهاری پر از سکوت! و تا به همین امروز که من و شما از وقوع همان حوادث سخن می گوئیم هزارن هزار بلکه صدها هزار جوانه در دل خاک زرخیز میهن مان انتظار بارانی را می کشند که بلاخره باریدن آغاز خواهد کرد و جوانه ها سربر خواهند آورد. آری این یک حقیقت است و شما باز به نیکی در آغاز آخرین نوشتارتان از آن یاد کردید! آری بارانی در راه است آری خاک ما در انتظار این باران است! فقط بعنوان یک جوان درد کشیده و زخم خورده و آسیب دیده! که هیچ چیز ار آن همه سرمایه ملی این سرزمین نمی خواهد جز نفسی راحت کشیدن و شاد بودن بمانند کودکان و گریستن بمانند نوزادان و حق انتخابی در خور نوع انسان و انسانیت! از شما و دوستانتان که میدانم همگی از من به خدایتان نزدیکترید پس هم از او بخواهید تا هر چه زودتر این باران جاری شود و نا خالصی های این خاک ستم دیده و مردمان خسته و رنج کشیده را پاک کند.
در نومیدی بسی امبد است.